محمود محمود ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

❀گلی از بهشت❀

شیطنت های من در 15 ماهگیم

سلاااام به مامان وبابام وبه همه نی نی وبلاگی های گل،بچها امروز از دست مامانی در رفتم و میخوام یواشکی از بازیگوشیام براتون بگم این روزا من خیلی شیطون شدم به همه چی دست میزنم چون دوست دارم همه چیزو کشف کنم مثلا وقتی مامان یا بابام یه وسیله برقی مثل اتو یالب تاب که1 سیم سیاه بلند داره رو روشن میکنن من یواشکی میرم نزدیک سیم میشم ومیذارمش تو دهنم که ببینم چه جوریه شیرینه یاتلخ بعدش یهو مامان چشمش به من میفته وبا سرعت میاد سمتم واز اونجا دورم میکنه بعدم یک وسیله ی جدید میده بهم تا حواسم پرت بشه راااااااااستی بچها شنیدید من 1 پا خواننده شدم؟ یاد گرفتم راه برم و با صدای بلند آواز بخونم هر وقتم که تلوزیون ترانه یا دعا و روضه میخونه من دیگه شر...
3 آذر 1391

بازی های محمود گلی در 14ماهگی

سلام بره ی مامان .جیگر طلا دیگه حالا که راه افتادی خودت میری واسباب بازی هاتو میاری وباشون بازی میکنی چه پسر درس خونی دارم ببینید توپ بازی با عصا میخوای کمک ابوالفضل خونه بسازی اینم اولین خط خطی کردنت   ماشالا به نقاش کوچولو تاب تاب عباسی خدا محمودوننداری تاب بازی با همبازی های نازگلت  اینجا١١ ماهه هستی که نشستی روی تاب   ...
25 آبان 1391

1ماهگیت مبارک

سلام عزیز دلم،  امروز سی روزه که قدم به زندگی ما گذاشتی و یکماهه شدی عسل مامان و بابا.  انشالله 120 ساله بشی عزیزترینم. خاطراتی از این یک ماه : در این مدت، مامان جون، دایی امین و خاله فریبا یا عمه جون (خاله بابایی و عمه مامانی) خونه ما بودند و کمک مامان و بابایی چون مامانی دست تنها بود و حالشم خیلی خوب نبود برا همینم شما تا مدت ها تو اتاق خودت پیش مامان جون لالا میکردی. شب ها خیلی گریه و بیقراری میکردی، از دل درد به خودت میپیچیدی بمیرم برات مامان چه دردی رو تحمل میکردی برا همینم بود که بابایی برات شیشه ضد نفخ خرید تا یکم کمک کرد و شما آرومتر شدی البته عزیز د...
21 آبان 1391

تاتی کردن تا راه رفتن

سلام به روی ماه خوشکلترین پسر دنیا قندعسلم کم کم میخواد قدم های استوارشو نشون بده،١٢ ماهه بودی که می ایستادی اما بعداز چند ثانیه می افتادی، اولین تاتی کردنت کرج خونه خاله بود دایی میثم وسیامک خیلی تلاش کردن  که شما راه بری آخرم به آرزوشون رسیدن وشما جند قدم رفتی یهو تلپ می افتادی ولی خداروشکر١٣ ماهگیت تقریبا قدم هات بیشتر شدومنو باباجونیت از این بابت چقد ذوق کردیم واسه همین پاست میدادیم بهم،یه اسباب بازی دستت میدادم وبت میگفتم بدش به بابایی وشما با اون راه رفتن قشنگت سعی میکردی خودتو به بابایی برسونی بابام بغلت میکرد ودل سیر میبوسیدت وای عزیزم نمیدونی چه مزه ای میده و چه لذتی داشت انگار دنیا رو بمون میدادی تقریب...
10 آبان 1391

برنامه روزانه

برنامه ی محمود جان این روزا از این قراره: بخور-شیطونی بکن-بریزوبپاش-بعدم لالا    برنامه مامان محمودچیه؟؟؟؟؟؟ بشور وبساب و ریخت و پاش های ایشونو جمع کنن     کلا ایشون یکمی شیطونن آروم وقرار ندارن آنقدر بازیگوشی میکنن که یهو خسته میشن ولالا میکنن اما اگه باز بیدار بشن دوباره شروع میکنن   ولی درکل پسمل گلی هستش و قربونش برم خنده رو.با خنده ی نازش همه رو شیفته ی خودشون میکنن   ...
17 مهر 1391

مسافر کوچولو

    سلام دلبندم سلام مسافر کوچولو ی من امروز بعدازکلی تاخیراومدم از خاطرات بنویسم اونم بخاطرسفر تابستونی که رفتیم نتونستم آپ بشم ببخش جیگرم. آقا محمود چند روز بعد از تولدش عازم سفر شد به کجا؟؟؟؟مقصد شمال بوداین اولین سفر طولانی بود که 3نفری وبا ماشین خودمون میرفتیم 22شهریور صبح حرکت کردیم وتقریبا عصر رسیدیم هوا خیلی خوب وخنک بود.شب موندیم وفردا صحبم رفتیم گردش:سی سه پل،پل خواجووبازار اینم سی سه پل.قربون دست زدنت که ذوق کردی از تفریح پسرم میخواد دالی بازی کنه دیگه خسته شدی وتقاضای بغل داری اینم توی یک باغ گرفتی   بعدظهرهمون روز دیگه حرکت کردیم به سمت قم و ساعت حدودا٤ بود رسید...
11 مهر 1391

یک جفت کفش طلایی

یک جفت کفش طلایی روزی دخترکی که در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کرد از خواهرش پرسید مادرمان کجاست؟ خواهر بزرگش پاسخ داد که مادر در بهشت است؛ دخترک نمی دانست که مادر آنها به دلیل کار زیاد و بیماری صعب العلاج، چشم از جهان فرو بسته بود. کریسمس نزدیک بود و دخترک مدام در مقابل ویترین یک فروشگاه کفش زنانه لوکس می ایستاد و به یک جفت کفش طلایی خیره می شد. قیمت کفش ۵۰ دلار بود و دخترک افسوس می خورد که نمی تواند کفش را بخرد. کریسمس فرا رسید و پدر دو دختر که در معدن کار می کرد مبلغ ۴۰ دلار را برای هر کدام از بچه ها کنار گذاشت تا این که در هنگام تحویل سال به آنها داد. دخترک بسیار آشفته شد و فردای آن روز سریع کیف و کفش قدیمی اش را به بازار ...
22 شهريور 1391