محمود محمود ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

❀گلی از بهشت❀

.....چه عجب من ىعداز چند وقت اومدم.....

بالاخره من بعد از ده روز اومدم و آپ شدم....خسته نباشم سسسسسسسسسسسسسلام جونم خوبی مامانی؟؟ خداروشکر مامانی چند وقته که نتونسته به کلبه ی گل پسرش سر بزنه چون خونه نبودیم بعدم که گرفتار خونه تکونی شدیم اما در عوضش حالا اومدم که  خاطرات این مدت رو برات ثبت کنم عسسسیسسم خب ما که از ٩ اسفند رفتیم شهرستان خونه ی مامان جون فرح که مامان بزرگ بابایی ومامانیم همون روز اومد پیشمون.این چند روز که اونجا بودیم شما کلا آزاد بودی وبرا خودت پا برهنه وبدون لباس گرم تو حیاط میچرخیدی منم که حرص میخوردمو لباس به دست میومدم دنبالت قربونت برم که تا منو می دیدی پا به فرار میذاشتی منم ب جای اینکه بدوم غش میکردم از خنده آخه دویدنت مثه پنگو...
17 اسفند 1391

خونه تکونی و هزار درد سر

سلام سلام سلام به به بوی عید میاد یا بوی وایتکس وجوهر نمک ؟؟؟عجبا دمه عیدی زلزله اومده خونمون چکار؟؟ آره چشمتون خونه ی بمب خورده نبینه ما چند روزه بشور وبسابو شروع کردیم اول اتاق گل پسر رو ریختیم بهم من وبابایی گرفتار گرد گیری شدیم عروسکها وکف رو تمیز کردیم یکمم تغییر دکوراسیون دادیم امانه زیاد چون اتاقتم خیلی بزرگ نیست ونمیشه زیاد مانور داد مامان جونم مشغول آشپزی شد.تقریبا تا عصر تموم شد فقط منتظر فرشش شدیم که اونم تا شب از قالیشوی رسید وپهن کردیم اتاقت مثه خودت تمیز بود و خیلی زود تموم شد. همون شب اتاق خودمونم ریختیم بیرون وفردا صبحش من تمیزش کردم گردگیری و....وقتیم بابا اومد فرشش کردیم وسایل رو چیدیم...
17 اسفند 1391

✿✿ آلبوم17 ماهگی ✿✿

تقدیم به آوای شادی بخشم         زود بزرگ نشو تا من نهایت لذتو ببرم     ممنونم که هستی وکنارم خواهی بود     با هر نفست عشقت رو حس میکنم   دوستت دارم پاره ی تنم     بخند که لبخندت بزرگترین آرزوی منه   ...
9 اسفند 1391

بهترین هدیه برا مرواریدای سفیدت

اولین مسواک آقا محمود گلی     شب که میشه وقت خواب دندون و مسواک بکن با حوله تمیزت دست و روت پاک بکن صبح که می شه با شادی بلند شو از رختخواب یک کمی لی لی بکن برو سر شیر آب دست و رویت را بشوی دوباره مسواک بزن دندونا را سفید کن مانند دندون من من همیشه صبح و شب دندونامو می شویم همیشه پاک و زیباست دندون و دست و رویم ...
8 اسفند 1391

تجربه ی بدون ماشین

سلام قشنگترینم سلام جیگرم امیدوارم زمانی که این خاطره رو میخونی خوب وسلامت باشی نه مثه این روزا که این سرماخوردگی دست بردارت نمیشه قربونت برم مادری دیروز یعنی یکشنبه وقتی که  گلوت وآبریزشت بعداز٣ هفته بند نمی اومد منو بیشتر نگران کرد و مجبورشدم صبح به بابا زنگ بزنم که وقت دکتر برات بگیره بابا هم سرظهری خبر داد که منشی دکتر برا امشب وقت نداده به هیچ وجه؛خلاصه اینطوری شد که بابا بعد از کارش مستقیم رفت سراغ چندتا دکتر خوب که بتونه واست نوبت بگیره اما نوبت نمیدان تا اینکه یکی که بعد از کلی اشنایی دادن تونست برات وقت بگیره اونروز بابا ماشینو داده بود ایران خودرو برا چاکو. وماشین نداشت که بیاد دنبالمون.من وشما حاضرشدیم و ساعت...
8 اسفند 1391

کی اومدخونمون؟؟

سلاااااااااااااااام به فینگلیه خودم ببخش مادری این چندروز گرفتارخونه تکونیم و دیربه دیر آپ میشم عرضم به حضور نازنیت که از پنج شنبه تا دیشب مامان جون وبابا جون خونمون بودن وااااای خیلی خوشحال بودی که باباجونیت اومده بودو ازبغلش جدا نمیشدی آره دیگه تا باباجونتو میبینی ما رو یادت میره و همش با هم بازی میکنیدمنم که با ذوقت ذوق میکردم راستی تازگی یاد گرفتی که موتورتو برونی و پاتو میذاری رو پدال و میری اما از اونجایی که هنوز تعادل فرمونشو نداری گاهی  مستقییییم.... * * * * میری تو دیوار....آآآآخ  اونوقته که صدای جیغت به اسمون میره من وبابا هم که بیخبر،فک میکنیم چیزی شده میپر...
5 اسفند 1391