کی اومدخونمون؟؟
سلاااااااااااااااام به فینگلیه خودم
ببخش مادری این چندروز گرفتارخونه تکونیم و دیربه دیر آپ میشم
عرضم به حضور نازنیت که از پنج شنبه تا دیشب مامان جون وبابا جون خونمون بودن
وااااای خیلی خوشحال بودی که باباجونیت اومده بودو ازبغلش جدا نمیشدی آره دیگه تا باباجونتو میبینی ما رو یادت میره و همش با هم بازی میکنیدمنم که با ذوقت ذوق میکردم
راستی تازگی یاد گرفتی که موتورتو برونی و پاتو میذاری رو پدال و میری اما از اونجایی که هنوز تعادل فرمونشو نداری گاهی
مستقییییم....
*
*
*
*
میری تو دیوار....آآآآخ 
اونوقته که صدای جیغت به اسمون میره من وبابا هم که بیخبر،فک میکنیم چیزی شده میپریم تو هوا
این چندروزم بابا جون ومامان جون درگیر خودت کردی
خلاصه منم تواین روز از فرصت استفاده کردمو شما فسقلی رو گذاشتم پیش بابایی وبا مامان جون رفتیم بازار
کلی خرید کردیم: وسایل برا خونه و یه دست لباس خوشکل برا فینگیلی
روز جمعه هم به کمکه مامان جون اشپزخونه رو تمیز کردم دستش درد نکنه اگه نبود که من با شیطونکم نمیتونستم کار بکنم یا باید بت شیر میدادم یا بات بازی میکردم خلاصه نمیشد ولت کرد
اما خدا روشکر اونروز میسپردیمت دست بابا جونت و خودمون مشغول میشدیم با این همه بازم میومدی ویه دست گل آب میدادی
ویه حال حسابیم به من که دلم میخواست فریاد بزنم



کی اومدخونمون؟؟
