محمود محمود ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

❀گلی از بهشت❀

شیرین کاری های گل بسرم از زبون خودش

سلام به همه نی نی های خوشمل،به وبلاگ من خوش اومدید میخام از شاهکارای خودم بگم:جونم براتون بگه که وقتی دو ماهه شدم محکم دست وپا میزدم مامانی هم هر وقت پشونکمو میداد دستم محکم میگرفتمش تا دیگه ازم نگیلش تازه هروقتم صدای جدیدی میشنیدم زود سرمو تکون میدادم به همون سمت بابابی هم بشکن میزد که من نگاش کنم،گردن درد میگرفتم ازبس سرو صدابود اطرافم ومن هی سرمو تکون میدادام. وقتیم با مامان وبابا میرفتیم دردر من چشامو خوب باز میکردم تا همه جا رو با دقت بررسی کنم، فک کنم آخرش مثل دایی امین مهندس ساختمون بشم. حالا یه دسی یه آفرینی نداررررررررررررم مرسی ازشما نی نی های گل شرمندم نکنید تو روخدا  دوستای خوبم من دیگه کم کم دال...
29 آبان 1390

اولین محرم محمود کوچولو

سلام برحسین وسلام بر لبهای تشنه علی اصغر بسرک ناز مامان میخوام از ماه محرم برات بگم اولین محرمی که حس میکنی وشما تازه ٣ ماهه شدی؛محرم ماهی هست که امام حسین امام سوم ما ویاران باوفاش به دست  دشمنها شهید شدن؛علی اصغر نی نی ٦ ماهه امام هم تو این ماه شهید شد وما به یاد این بزرگ مرد کوچک  نی نی هامون لباس سبز میپوشونیم وبه مراسم میبریم.منم عسلمولباس سبز پوشوندم وبردم مراسم وای که چقد ناز شدی با این لباس دلم میخواس بخورمت ماه تر شدی ،وقتی شال سفید وهد یا حسین سرت کردم شدی علی اصغرم و توبا اون چشمای معصومت بهم میفهموندی که خوشحالی. وقتی خانم مداح روضه ی علی اصغر رو میخوند من شما رو محکم بغل کردم وبرات لالالیی خوندم بعدم تو گهواره ...
18 آبان 1390

تولد بهترینم

«امروز زندگی طعم دیگری به ما چشاند، طعم شیرینی که هرگز نچشیده بودیم» "امروز روز مادر شدن من و پدر شدن همسرم بود" محمود کوچولو ساعت 45/8 صبح روز شنبه 19/6/1390 چشمای نازشو به این دنیا باز کرد خدایاشکرت   کودکی که آماده‌ی تولّد بود، نزد خدا رفت و از خداوند پرسيد: "می‌گويند فردا شما مرا به زمين می‌فرستيد، اما چگونه من بسيار كوچك و بی‌پناهم ، من به اين کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟" خداوند پاسخ داد: "در ميان تعداد بسياری از فرشتگان ، من يکی را برای تو برگزيده‌ام ، او در انتظار توست و از تو نگهداری و مراقبت خواهد کرد." امّا کودک هنوز اطمين...
21 شهريور 1390

تشخيص جنسيت

عزيزم، امروز من و بابات و مامان بزرگ رفتيم سونوگرافي براي اينكه بدونيم تو پسري يا دختر؟ خوب خدا رو شكر دكتر گفت سالمي و هيچ مشكلي نداري و از اين مهمتر فهميديم كه تو پسري گلم، آره يه پسر تپل مپل خوشكل من و بابا توي مانيتور ميديديمت. خانم دكتر سر ، قفسه سينه و پاهاتو به ما نشون داد. قلب كوچولو و ظريفت هم مدام بالا و پايين ميرفت، بابات از خوشحالي بال در آورده بود و از تصوير توي مانيتور عكس ميگرفت. اميد زندگي من، بي صبرانه منتظر دنيا اومدنتم تا غرق بوست كنم و بهت بگم كه چقدر عاشقتم.    ...
23 فروردين 1390

سرآغاز

سلامي عاشقانه  و پر از محبت و مهرباني به دلبندم كه هنوز به دنيا نيامده و من و پدرش بي صبرانه منتظر ديدن گل رويش هستيم و شش ماه ديگر بايد انتظار بكشيم.  با شكفته شدن عزيزم جمع ما سه نفره ميشه. گلم من و پدرت هنوز نميدونيم كه تو پسري يا دختر اما فرقي نميكنه، فقط از خدا ميخوايم كه سالم باشي. دوستت داريم       ...
5 فروردين 1390