خونه ی خاله فرشته
سلام صبح بخیر زندگی،صبح بخیر قشنگم،صبح بخیر عشق مامان وبابا صبح جمعه،یکروز آفتابی وقشنک یعنی١٧/٩/٩١ محمود کوچولو از خواب ناز بیدار شداومد توبغل مامان که بگه گرسنمه منم صبحانه رو آماده کردم و٣نفری نوش جان کردیم .امروز پسمل مامان صبحانشو کامل خورد فک کنم اونم مثه من وقتی ٣نفری کنارهم غذا میخوریم بیشتر بش مزه میده نوش جانت طرفای ساعت ١٢ بود که خاله فرشته(دوست مامانی)بم پیام داد که چرا نرفتیم خونشون؟من به بابای گفتم که اگه بتونیم امشب بریم اونم قبول کرد.خاله اصرار کرد واسه شام بریم اما من بش گفتم براشب نشینی میام وساعت ١٠شب رفتیم.وقتی خاله رو دیددم اصلا باورم نمیشد آخه چند سالی بود همدیگه روندیده بودیم واسه همین از دیدن هم خیلی خوشحال شد...
نویسنده :
♥♂مامان و گاهیم بابا♥♂
18:51








