محمود محمود ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

❀گلی از بهشت❀

××××تولد تولد تولدت مبارک××××

عزیز من گل من تولدت مبارک تولدت مبارک قشنگ شدی گل شدی شدی مثل عروسک عزیز من گل من تو لدت مبارک تولدت مبارک روسقف این اتاقه یه عالمه ستاره میخوان تولدت  رو جشن بگیرن دوباره فشفشهای روشن بادکنک های رنگی تودستامون میرقصن رقص به این قشنگی وقتشه توفوت کنی شمع هارو خاموش کنی شادی روبرپا کنی غم رو فراموش کنی نگاه نکن اینقده تو آیینه خودت رو بیا ببر عزیزم کیک تولدت رو فوت کن فوت کن شمع هارو خاموش کن فوت کن فوت کن غم روفراموش کن عزیز من گل من تولدت مبارک تولدت مبارک     گل من تولدت مبارک***١٩ شهریور ٩١ اولین سالروز دنیا...
20 شهريور 1391

شمارش معکوس تا تولد

سلام پسرم***سلام عمرم***سلام زندگی سلام بهانه ی زندگی،ببخش که مامان نمیتونه تند تند آپ بشه آخه نزدیک تولدته ومن وبابایی حسابی گرفتاریم کلی برنامه ریزی کردیم تا جشن تولد عشقمون به بهترین شکل برگزاربشه،قول میدم بعدا زود به زود بیام واست بنویسم وای مامان نمیدونی چقد ذوق تولدتو دارم دوست دارم بهترین بشه البته یکمم استرس آخه چندروز پیش رفتیم عکاسی برای تحویل عکست تا امروز که تونستیم تحویلش بگیریم  وااااااای که چقدم ناز شده عکسات.میخوام سرمجلسی جشنت باشه ایشالا.بعدظهرها با بابایی والبته کمک شما میریم خرید تا چیزی ازقلم نیفته(کلاه تولد،فشفشه،بادبادک،ظروف تولد،تزیینات.....)  
17 شهريور 1391

اولین ماه رمضان در کنار گلم

سلام پسرم ماه رمضون از راه رسیده امسال ماه رمضون کنار آقا محمود حال و هوای تازه ای داره،آقاگلی پارسال تو دل مامان بود ومامانم بخاطر قندعسلش نتونست روزه بگیره آخه پسملم میخواست تو دل مامانیش غذابخوره وتپلی بشه اما امسال آقاپسرم 11 ماه شه و کم کم داره مردکامل میشه دیگه منم میتونم  روزهامو کامل بگیرم.راستی تو این ماه یه مهمونه نازنینم پیشمونه،اره دایی جان امسال اومده تا کنار خواهرزاده ی گلش باشه،چند روز پیشم زحمت کشید و موهاتو کوتاه کرده وای که چقد وروجک شده بودی واصلا روی صندلی بند نمیشدی بالاخره دایی با هزار ترفند موهاتو خوشکلتر کرد.قربونت برم که چقد ماهی،مامان جون وقتی با موهای کوتاه دیدت کلی ذوق کردو قربونت رفت و میگفت پسرم مرد شده. ...
11 مرداد 1391

اندکی صبر فرج نزدیک است

السلام علیک یا اباصالح سلام عسلم**سلام گلم**سلام فرشته ی نازم**سلام زندگیم*** امشب من شما رو به بابایی سپردم تابتونم بیام برات از خاطرات این چندروز بنویسم،بابای مهربونتم شما رو تو بغلش خوابونده ١٥تیرروز میلاد امام زمان بودیعنی نیمه ی شعبان وشما توی 10 ماهگی بودی.  مامان جان عیدت مبارک  اونروز خاله فرخنده اومده بود خونمون که هم شما رو ببینه وهم اینکه همگی باهم بریم جشن.چون اونشب جشن عقد یکی از دوستای مامانی وخاله بود.عصر  آماده شدیم شماهم لباس خوشکل پوشیدی ورفتیم گلفروشی 1دسته گل نازم خریدیم،شب خوبی بود وبه همه خوش گذشت شماهم  یه دوست جدید به اسم ابوالفضل پیداکردی یکمم شیطونی کرد وخنجم میزدی البته ...
17 تير 1391

خاطره ی آتلیه

فک کنم ١٢ یا ١٣خرداد بود که نوبت آتلیه عکس داشتیم اونموقع شما ٩ ماهه بودی،ساعت٦  بودکه رفتیم،اول اماده شدیم برای عکس ٣نفره خانم عکاس با دستیارش  که یه دختر بود سعی میکردن که شمارو بخندونن تا عکسمون ناز بشه کلی  شکلک درمیاورد تابخندی اما عروسک ما حواسش به نورای بزرگی که  اونجابود پرت شده بود خلاصه با هزار ترفندموفق شدیم بعدش که نوبت عکس خودت شد همگی دست بکار شدیم برا سرگرم کردنه آقاخرگوش یامیخواست بازی کنه یا شیر بخوره،وروجک ما یه جا بند نمیشد همش نگاش اینورو اونور بود خانم عکاس هم با دوربینش دنبال وروجک خان امادر عوضش پسملم خنده رو بود حتی دستیارم عاشقت شده بود ومیگفت چه پسر ناز وبامزه ای دارید آ...
15 خرداد 1391

لالایی

سلام پسرم میخوام از یه عادتت بگم که جقد قشنگه وچقدم سخت امادر عین حال من وبابابایی باعشق انجامش میدادیم ازخوابیدنت وقتی کوچیک بودی عادت کرده بودی که روی پای من یا بابایی لالا کنی مابایدحتما شمارو روپامون بذاشتیموتکون بدادیم تاشما بخوابی روزوشب همین کارمون بود گاهی ١یا٢ساعت طول میکشیدتالالالکنی گاهی پامون خواب میرفت شمامارومیخوابوندی وخودت نمیخوابیدی فدات شم.من وبابایی قرارمیذاشتیم که یه شب در میون شمارونوبتی بخوابونیم،بابای خوبی داری قذرشوبدون،خلاصه چشم روهم گذاشتیم تااینکه شدی١ساله کم کم یاد گرفتی خودت بخوابی و ماچقدخوشخال شدیم که دیگه مرد شدی من وبابایی عاشقتیم ودوستت داریم.ازهمون بچگی دوست داشتی وقت خواب دستای گرمتو ت...
12 خرداد 1391

جیگر مامان 9ماهگیت مبارک

سلام مرد مامان بازم اومدم از شما بنویسم،ازشما ودلبریات وای نمیدونم ازکجاشروع کنم از کدوم شیرینکاریات بنویسم؟بخصوص این روزا که چقدبامزه وناز شدی که همه دلشون برات غش میره،دیگه کم کم برمیگردی روی شکمتو سعی میکنی خودتو بکشی جلو،یاوقتی که سوار روروکت میشی باشتاب میری جلو وبا صدای بلند میخندی ونازمیکنی وای که دلم میخواد بخورمت مامان جون که دیگه نگو چقد قربون صدقت میره خیلی دوستت داره خوشبحالت روز جمعه که خونه مامان جون بودیم،باباجون واست بستنی خرید وشما اینقد بامزه میخوردی که همه ی ما خندمون گرفت ازت فیلمم گرفتیم.آی قربونت برم که چقد خوشمزه شده بودی بستنی مامان   هنوزکامل بدون تکیه گاه نمی تونستی بشینی چه پسرخوبی دارم،آ...
26 ارديبهشت 1391