محمود محمود ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

❀گلی از بهشت❀

این روزهاکه میگذره

سلام گلم،عزیزدلم سلام به روی ماهت  امیدوارم روزی که این نوشته ها رو میخونی سلامت وشادباشی به لطف حق.دراین ساعت شما در خواب ناز بسر میبری که مامان آپ شده چون اگه بیدار بودی این اجازه رو نمیدادی وتامن میام پای سیستم بشینم قربونش برم میدوی ومیای دکمه ی پاور رو میزنی وسیستم قطع میشه و اونوقته که جیغ مامان در میادو شما هم پا به فرار اما منم که دست بردار نیستمو دور از چشمت میرم لب تاب و آن میکنم امااااااااا بازم وروجک ما میاد منو پیدا میکنه وخودشو کامل میندازه روی لب تاب که نمیخوام مامان بنویسه باید من بنویسم دیگه مامان ناچاره آف بشه و به شما برسه   این روزهایاد گرفتی که اعضای بدنتو نشون بدی: دست،پا،چشم،...
27 دی 1391

نذری مامانی

سلام به روی گل پسرکوچولوی نازم.الهی فدات بشه مامان که بعد از برگشتن از سفر مشهدچندروزی مریض شدی.اره گلم دل درد گرفتی وروزا بهانه گیر وشبها بیقراری میکردی مامان نبینه که درد داشته باشی هرچی درد وبلات به جونم.چند شب قبل از٢٨صفر با باباجونی بردیم دکتر که بهمون گفت خوشکل ما اسهل ویروسی گرفته وباید تو خونه داروهاشوکامل بخوره تا خوب بشه وگرنه خدای نکرده باید بستری بشه،منو بگیر تا اسم بستری شنیدم کلی نگران شدم همونجا نذر کردم که زود خوب بشی ومن برات شله زرد بپزم.فکرشو بکن مامان برا اولین بار میخواد شله زرد بپزه وای که جه شووووود   تا اینکه پسرم ب لطف خدا تا جمعه که رحلت حضرت محمد(ص)بود بهتر شد. ماهمگی خونه مامان جون فرح بودیم...
23 دی 1391

عاشقانه های من

تا عشق آمد دردم آسان شد،خدا را شکر!   مادر شدم اوپاره جان شد،خدا را شکر شوق شنیدن ریخت حتی گریه اش در من لبخند زد جانم غزلخوان شد،خدا را شکر من باغبان تازه کاری بودم اما او یک غنچه زیبا و خندان شد،خدا را شکر او آمد و باران رحمت با خودش آورد گلخانه ما هم گلستان شد،خدا را شکر سنگ صبورم،نور چشمم،میوه قلبم شب را ورق زد،ماه تابان شد،خدا را شکر مادر شدن یک امتحان سخت وشیرین است دلواپسی هایم دو چندان شدء،خدا را شکر !!!     آرامشم تو،فلسفه بودنم تویی   چشم و چراغ روز و شب روشنم تویی   زن بودنم به یمن تو تکمیل می شود   احساس مادرانه به نا...
10 دی 1391

محمود خان با عروسکای بسرونش

امروز محمودگلی دلش هوای عروسکای قدیمیشو کرده بود و اومد دست مامانشو گرفت وبرد تو اتاقش واشاره به ویترین اسباب بازیاش کرد مامانشم عروسکاشو گذاشت کنارش که با اونا بازی کنه.فدای دلت بشه مامانت اولش عروسکاتو به مادر معرفی کردی به آقا مبین میگی بچه ی خوبی باشه وبه حرفت گوش کنه بعدم میای با مامانی قایموشک بازی میکنی خب یه نوع دالی بازیته پسملم لجبازی با مامان که بازی تموم نشه شبم میخواستیم بریم پارک که خودت کفشاتو آوردی و سعی میکردی پات کنی عجله نکن مادری کم کم همه چی رو یاد میگیری چقد اون لحظه بوست کردم از سرت تا کف پات بله خوشکلم دو قلوهاشبیه هم هستن پت ومت ودوست داری و بغلشون میکنی...
5 دی 1391

کنسرت محمود

سلام امشب کنسرت آقا محموده.بفرماییدشماهم دعوتید.......   اینم خواننده ی محبوب ما محمود دی جی ایشون دارن گیتارشونو کوک میکنن به به چه موزیکی.....چه صدایی نازنفست   خانمها و آقایون خوشتون اومد؟؟ پس بزن اون کف قشنگه رو   هورااااا مرسییییییییییییییی ازهمگی دوستتون دارم ...
5 دی 1391

سفر عشق

سلام مش محمودجون مامان میخواد خاطره ی سفر به امام رضا رو برات بنویسه عصر روز سه شنبه بودکه مامان جون اومد.ساعت پرواز9 شب بود ماازیک ساعت قبلش وسایلون آماده کنار گذاشته بودیم وکم کم خودمونم لباس پوشیدیم محمود گلیم لباسای گرم وخوشکلشو پوشید،وقتی رسیدیم فرودگاه همه ی دوستان جمع بودن. آقای رضایی یه دختر5 ساله داشت که در همون چندثانیه ی اول باهم دوست شدید،سوار هواپیما که شدیم اونجاهم 2تا دوست پیدا کردی کلا شاه پسرم روابط اجتماعیش بالاست قربونششش اگه اشتباه نکنم روی زمین اولین پروازت تا ابرها بود مادری،تقریبا ساعت 30/10بود که خلبان گفت بچها لباسای گرم بپوشید داریم میرسیم به مشهد.هوا خیلی یخه وقتی از فرودگاه مشهد اومدیم بیرون زمین سفید بود ا...
4 دی 1391

یلدا دربهشت هشتم

شب یلدا بلندترین شب سال،شب زایش مهربانی،شب فال حافظ،شب خاطرات مادر ازگذشته وقدیما،شب خوابیدن پاییز،شب شادی وشب نور،شب ایرونی خنده توی چله ی زمستون یلدا..........یعنی یک لحظه بیشتر باهم بودن را باید جشن گرفت وقدر هم دیگه رو دونستن چقدر خوبه که این شب کنار عزیزان باشیم وشب را باهم سپری کنیم وما این شب کنار عزیزترین بودیم بله پسرم ما مهمان امام هشتم بودیم شبی به یادموندی خدا رو شکر میکنیم که این سعادت را نصیب ما کرد  تاج سرمن ١٦ماهه هستی واین دومین شب یلدات بودم عزیز دلم ایشالا صدمین یلدات ...
4 دی 1391

اولین یلدا درکنار پسرم

یلدا مبارک اولین شب دی ماه شب یلداست*اولین یلدایی که با حضور فرشته ی زندگیمون بود اون شب بابایی  هندونه وانارومیوه واجیل خرید.من وشما هم لباس خوشکل پوشیدمو عکس گرفتیم کلی خوش گذشت.مامان جون و عمه فریبا هم مشهد بودن بهشون زنگ زدیمو تبریک گفتیم شما 4 ماهه بودی وبرای من وبابایی زیباترین یلدا بودچون قند عسلم کنارمون بود و کانونمون باحضورت گرمتر بود رویت به سرخی انار شبت به شیرینی هندوونه خنده ات مثه پسته و عمرت به بلندی یلدا . . . ...
1 دی 1391

خبرخوش

امروز ظهر وقتی که با مامانی سرگرم بازی کردن بودی بابای زنگ زد وبا خنده گفت یک خبر خوب دارم باید حدس بزنید.مامانتم که هول شد هر چی میگفت اشتباه بود تا اینکه بابا خودش گفت:آقا امام رضا فرشته ما رو طلبیده که بره به پابوسش واااای وقتی شنیدم قند تودلم آب شدچون اصلا تو این فصل انتظارشو نداشتم.از خوشحالی تند تند بوست کردم وگفتم پسرم میخواد بشه مش محمود .به مامان جون زنگ زدم اونم میدونست و خیلی سفارش کرد که لباس گرم براناز گلی ببرم که سردش نشه خلاصه به این فکر افتادم که برم بازار و برات کلی لباس گرم بخرم. این خبر خوش مصادف بود با١٦ ماهگیت عمر مامان.بوووووس خدایا١٠٠بار شکرت ...
19 آذر 1391