❀گلی از بهشت❀

http://zibasaz.niniweblog.com/

 

 

   جونم،نفسم، عمرم گل پسرم یکی یدونم عیدت مبارک

 

 

خریدای عید94 قندعسلم

سلام جیگرطلای مامانی خوبی؟؟؟میخوام امشب خریدای عید94روبرات بذارم بچه که بودم همیشه برای خرید عید ی ذوق وشوق دیگه ای داشتم وهرچیزی که میخریدم استفاده نمیکردم تا روز عید؛جالب اونجابودکه روزای اول عیدم همیشه خوب ازشون مراقبت میکردم که کثیف نشن برای شماهم که خرید میکردم اون حس بچگیم تازه میشدالبته شایدبه جرات بگم که هرهفته خرید داری و من هرهفته ذوق میکنم خریدامسالت اوایل اسفندبود وکلا همه لباسی عیدمون و شیراز خریدم عمه رامشم شیرازبودکه انشالا اون سفررو توی پست جدابرات میذارم             ...
27 فروردين 1394

نوروز94 مبارک

    عزیزدل مادر نفسم بهار من،عیدانه ی من عیدت مبارک تمام دلخوشی ودعای من اینست که همیشه شادوسلامت باشی دلبندکم سال94 ؛چهارمین عیدزیبای شماست.دلم برای نوشتن تنگ شده وخوشحالم ک اولین پست بعداز6ماه تنبلی من با بهارآغازمیشه وبت قول میدم که خاطرات ننوشته را کم کم برایت ب قلم بکشم هرچندتاریخش به روز نیست ولی بازم یادگاریست از روزای کودکیت خب ازچندروز قبل از4شنبه سوری شروع میکنم که دایی مهرداد وخاله فاطمه از آبادان اومدن پیشمون وشب 4شنبه سوری کنارمون بودن وکلی بهمون خوش گذشت اول که عصرش رفتیم بازار ودایی چندتا ترقه خریدوباهم رفتیم کنار دریا وسوزوندیمشون ولی چون یکم صداشون بلندبود شماخوشت نیمد ونذا...
25 فروردين 1394

19 مرداد پایان 35 ماهگیت مبارک

    نفسم بخاطرتوخورشیدراقاب  میکنم وبردیواردلم میزنم بخاطرتو کلماتم را به باغهای بهشت پیوندمیزنم بخاطرتو دستهایم را آیینه میکنم وبرطاقچه یادت میگذارم عزیزم من بخاطرتوهمه کارمیکنم بهشت من 35 ماهگیت مبارک   ...
10 شهريور 1393

دنیای کودکانه من وتو

   سلام  سلام به روی ماه پسرم.امروز میخوام ازقشنگترین روزهایمان برات بنویسم روزهایی که باهیچ چیزی قابل مقایسه نیست گلم. آقامعلم اجازه میشه بهم بگین این عدد چندبودمن اسمشویادم رفته؟؟؟؟؟ خب این 1 دیگه عزیزم آقااجازه این چنده باز یادم رفته و تو بااون شیرین زبونیت  باحالت معلمیت میگی 2 دیگه مامانی،ومن خاطرجمع میشم که تو عدد1و2 روشناختی قربون اون ذوقت برم که بهم میگی مامان دستتو ببر  بالا و ازم اجازه بگیرمیگی من مهلمم بابالشت خونه میسازیم و من میام مهمونی خونت وتو هم ازم پذیرایی میکنی همش برام شربت میریختی  میوه های مصنوعی رو میاریم و تو فرو...
31 مرداد 1393

اردیبهشت93 و کربلارفتن آقاجون

سلام به عشقم وپسرخونه عزیزدلم یه مدتی هست که کم میام وبت دلیلشم اینه ک شماماشالا بزرگترشدی وبه من وابسته تر که  بایدوقت بیشتری براتربیت وسرگرم کردنت بذارم براهمینم دیگه کم فرصت میکنم دراین دنیای مجازی بچرخم امشب اومدم تا خاطره سفربه آبادان وکربلا رفتن آقاجون وبرات بگم اوآخر فروردین بود که رفتیم خونه آقاجونینا دایی امین اول اردیبهشت میخواست بره سربازی براهمین مایکم زودتررفتیم یه بیشتر بتونیم ببینیمش سربازیش افتاده بود تهران براهمین چون داشت از خونواده دور میشد ماخیلی ناراحت بودیم یادمه یه شب قبل رفتنش من وخالهات تو حیاط کلی یواشکی گریه کردیم خب عزیزم دایی امین داداش بزرگن وخیلی خیلی برامون عزیزه و دیگه اینکه تاحالا...
15 تير 1393

تعطیلات عید93-هفته ی دوم

سلام به نفسم به عشقم به محمودم که هر روز منو عاشقترمیکنه فدات بشم مادر خیلی وقته ک نمیام وبت منو ببخش که حسابی درگیرم و مجبورم که خاطرات شیرینتو باتاخیربنویسم عزیزدلم محمودخوشکلم ما هفته ی دوم تعطیلات همراه مامان جونینا برگشتیم گ خونشون و عمه گلی وفریبا و همینطور عمورامین وفرهاد ومحمدم بابچهاشون اومدنپیشمون وحسابی دورمون شلوغ بود و شمادرکناربچهاخوشحال  ماروز سیزده بدر همگی باهم بودیم ورفتیم به محله ای بنام چهک که جای باصفایی بود البته اونروز حسابی هوا سرد وبارونی بود اما کم کم خداروشکرآفتاب بیرون اومد ماتونستیم خوش بگذرونیم  بعدازناهار دسته جمعی رفتیم لب دریا که واقعا خوب بود و خودمون ترکوندیم ازعکس گرف...
16 خرداد 1393

♥عیدت مبارک یگانه ی قلبم♥

عیدت مبارک محمود جونم    سال امین سالی هست که ما گلی مثه تورو در کنارخودمون داریم ازخدای خوبم ممنونم که بهترین هدیه رو به مابخشیده و آرزو میکنم..... آرزومیکنم به آرزوهات برسی آرزومیکنم همیشه شادباشی آرزو میکنم عاقبت به خیربشی آرزومیکنم برات بهترین مادرباشم آرزومیکنم همیشه سالم وتندرست باشی آرزومیکنم خدا بهترین روز وشب رو برات تدبیرکنه آرزو میکنم بهترین احوال و شرایط رو برات قراربده و آرزو میکنم همیشه بهترین دوست و یاورت خدا باشه       حالابریم سراغ بهترین هفت سین ما ...
3 خرداد 1393

قاطی پاتی

سلام گل پسرم این پست مربوط به اواخربهمن و اوایل اسفندمیشه،درواقعه قسمتی از خاطرات 29 و30 و31ماهگیته. اول از اولین کاردستیت شروع میکنم که خونه ی مامان جون با کمک هم درست کردیم ومن میخواستم کار با کاغذ وچسب رو یاد بگیری اینم از اولین کاردستی که تقدیم کردی به مامان جون واونم زدش به دیواراتاقش   این عکس مربوط به زمانیه که میخواسیم بریم آبادان خونه آقا جون که رفتی با بچه ها خداحافظی کردی   بعدم که رفتیم آبادن،اونجا برات اشکال هندسی رو خریدم و شما اسم همشونو یادگرفتی:مربع،مثلث،دایره،بیضی،مستطیل. یادگرفتی که چجور از نخ ردشون کنی اول یکم برات سخت بود اما کم کم راه افتادی...
20 ارديبهشت 1393